دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4253
تعداد نوشته ها : 7
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
محمد رضا ربيعي نژاد

 

 


یکی از دوستان خاک بر سر که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس به رسم قدیم بدون دق الباب از در ، درآمد . چندان که بساط سبک بازی و زبان درازی گسترد ، به ناگاه ضربت محکمی بر رخش زدم چندان که برق از سرش بپرید رنجیده نگه کرد و گفت :

کنونت که ضربت زنی این چنین

کنی خُلق ما را تو یارا سگین

و ناراحت و گریان ما را ترک گفت . روز دگر یکی از متعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که دهان شما را سرویس کند . تو نیز اگر توانی ، دوستان را برای حربی عظیم خبر ده . گفتم به کشور لیبی و جان بی بی که قدم در کارزار نگذلرم مگر اینکه سپاهی فراهم سازم ، که کشتن نارفیق سهل است و زنده گذاشتنش جهل . فی الجمله تمامی دوستان را مهیا ساختم و خبر از حربی مفروض با رفیقی قدیمی دادم . چندی از رفقا - لعنه الله علیهم - دامن از جنگ برکشیدند و خاطر بازگشتشان به منزل بر رای جنگ غالب آمد .

بالاخره روز جنگ فرا رسید تمامی رفقا بر مرکبشان بنشستند و به اتفاق به موقع حرب رسیدیم . من در قلب سپاه ایستادم و برای هر یک از سایر بندگان حواشی خدمتی تعیین کردم و به ایشان گوشزد کردم که اگر در ادای برخی از واجبات تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و محل عتاب و خون ایشان را بریزم به شتاب .

جمعیت مقابل کم می نمود و تعداد ما کمر ایشان را خم .

اما این بار بخت با دوستی که قصد جنگ با او را داشتیم یار بود ، چرا که به اعتماد سِعَت بزرگان ، که چشم از عوایب زیر دستان بپوشند و در افشای جرایم خاک بر سران نکوشند او را برای رضای خداوند عفو کردیم .   

 

           

سید علی حسینی

 

 



دسته ها :
سه شنبه سوم 6 1388
X